یاسمن رضائیان، سردبیر/ احسان خانمحمدی، مشاور حوزهی نوجوان:
شاید کمی برایتان عجیب باشد اما این واقعیت دارد که گاهی ذهن ما مانند بدنمان بیمار میشود و ما به افسردگی دچار میشویم؛ موضوعی که اصلاً غیر طبیعی نیست. در این حالت، انجام کارهای ساده هم برای ما دشوار و حتی غیرممکن میشود. مثلاً با اینکه به اندازهی کافی خوابیدهایم و کارهای زیادی داریم که باید انجام بدهیم، رغبت نمیکنیم از تختخواب بیرون بیاییم. در این حالت، اینطور نیست که «نتوانیم» یا «نخواهیم» از رختخواب بیرون بیاییم؛ بلکه میل و رغبتی برای شروع روز تازه نداریم و ممکن است افکاری مشابه با این موارد به ذهنمان برسد:
- چه فایدهای دارد الآن بلند شوم؟
- حوصلهی صبحانهخوردن با اعضای خانوادهام را ندارم.
- اصلاً همهچیز بیمعنی است؛ هیچچیز فایدهای ندارد.
البته همینجا بگوییم: در نوجوانی، به دلیل رشد مغز و تغییراتی که در آن اتفاق میافتد، ممکن است گاهی چنین افکاری به ذهنتان برسد. در واقع، همهی ما در این دوره با سؤالاتی فلسفیگونه دربارهی جهان و چیستی و ارزش آن مواجه میشویم. این نگاه به زندگی و پرسش دربارهی هستی را نباید با افسردگی اشتباه بگیریم.
آیا من افسرده شدهام؟
در دوران گذشته با افرادی که بیماری روانی داشتند بدرفتاری میشد. مردم این افراد را دیوانه یا مجنون مینامیدند و باور داشتند کسی که رفتارهای غیر عادی و نامعمول دارد ارواح خبیث او را تسخیر کردهاند. درمانهایی هم که برای این افراد تجویز میشد معمولاً اثر نمیکردند و البته اغلب ظالمانه بودند.
واقعیت این است که هیچیک از ما دیوانه نیستیم. ذهن هرکس، مانند بدنش، ممکن است بیمار شود. بنابراین اگر درمان مناسب را دریافت کنیم بهبود پیدا میکنیم.
حالا سؤال اینجاست: «از کجا بدانیم حس ما یک حس طبیعی است یا از بیماری روانی خبر میدهد؟» این موضوع را با یک مثال ساده میتوانیم تشخیص دهیم؛ با تفاوت میان غم با افسردگی.
غم؟ یا افسردگی؟
این خیلی طبیعی است که ما در دورهای از زندگی احساس ناامیدی و ناراحتی داشته باشیم. مثلاً وقتی شکست جدی میخوریم طبیعی است که احساس ناامیدی کنیم. اصلاً اگر چنین حسی نداشته باشیم غیر طبیعی است. غم، یک احساس طبیعی است که همهی آدمها آن را تجربه میکنند ولی افسردگی بیماری است.
غم یک واکنش است که معمولاً چند ساعت تا چند روز ادامه پیدا میکند. البته ممکن است گاهی طولانیتر هم بشود. اما افسردگی از این هم طولانیتر و شدیدتر است.
اگر بخواهیم مقیاس این دو را با بازهی یک تا ده مشخص کنیم باید بگوییم عدد ۳ یا ۴ به غم و عدد ۹ یا ۱۰ به افسردگی تعلق میگیرد.
بازهم تأکید میکنیم، اگر مثلاً امتحانتان را خراب کردهاید ممکن است تا چند ساعت بعد از آن میزان ناامیدی و عصبانیت شما همان عدد ۹ باشد. اما پس از چند روز، این حس ضعیفتر میشود و اگر کسی دوباره از شما سؤال کند که حالا به حس ناامیدی و عصبانیتتان از ۱ تا ۱۰ چه نمرهای میدهید؟ مثلاً جواب خواهید داد: ۶ یا ۷. پس شما پس از شکست در امتحان حس غم را تجربه کرده بودید؛ حسی که بهمرور زمان کمرنگتر شد.
این در حالی است که شدت افسردگی تا چند ماه همیشه بالاست و اگر کسی از چنین فردی بخواهد به احساس غم و ناراحتیاش نمره بدهد هم ماه اول آن را ۹ یا ۱۰ اعلام میکند و هم ماه سوم. همین شدت است که افسردگی را در دستهی بیماریها قرار میدهد.
افسردگی شدید یا افسردگی بالینی؟
اکثر ما گاهی وقتها احساس غم و رخوت میکنیم و به هیچ کار و فعالیتی رغبت نداریم. حتی کارهایی که معمولاً از انجامدادن آنها لذت میبردیم. کارهایی مثل بازیکردن و فیلمدیدن. در چنین وضعیتی حتی حوصلهی هیچکس و هیچچیز را نداریم. در واقع، این خیلی طبیعی است که افراد وقتی در تحصیل یا کارشان شکست میخورند یا عزیزی را از دست میدهند چند هفتهای در لاک خودشان فرو بروند و غمگین باشند اما اگر همراه با این غم و اندوه نشانههای دیگری را هم در خودمان ببینیم، باید بدانیم به افسردگی مبتلا شدهایم. حالا کدام نشانهها؟ مثلاً اینها:
- تغییر اشتها
- تغییر سیکل خواب
- احساس خستگی زیاد و غیر منطقی
- داشتن حس منفی به خودمان
مهم است به این نکته دقت کنید که تشخیص تفاوت میان غم با افسردگی کار راحتی نیست و هیچ علامت خاصی هم وجود ندارد که بتواند صد در صد نشان دهد کسی افسرده است. اما اگر وضعیت طبیعی (همیشگی) رفتار و احساس فرد تغییر کرده باشد، میفهمیم «مشکلی» وجود دارد.
به حادترین نوع افسردگی، افسردگی شدید یا بالینی گفته میشود. شدت این نوع افسردگی آنقدر بالاست که زندگیتان را به هم میریزد. بسیاری از نوجوانهایی که افسردگی شدید دارند ممکن است آنقدر حالشان بد باشد که به خودکشی دست بزنند (اگر فکر خودکشی به سرتان زده یا برای آن برنامهریزی کردهاید یا تلاشی برای آن انجام دادهاید، لطفاً خیلی زود با کسی حرف بزنید؛ به پدر و مادرتان بگویید، با یک دوست تماس بگیرید یا با معلمتان صحبت کنید. اگر فکر میکنید با هیچکدام از این افراد نمیتوانید حرف بزنید تلفن را بردارید و با شمارهی ۱۲۳، اورژانس اجتماعی، تماس بگیرید).
خودکشی راه حل مناسبی نیست. شاید این حرف شعاری به نظر بیاید اما واقعیت این است که خودکشی مانند این است که شما لباستان را فقط برای اینکه کثیف شده دور بیندازید. درست است که لباستان کثیف شده ولی قرار نیست همیشه کثیف بماند. زندگی هم ممکن است ناامیدکننده باشد ولی همیشه میشود مشکلات را حل کرد. بنابراین، در لحظههای سخت باید به فکر حل مشکل باشید نه پاککردن صورت مسئله.
علامتهای افسردگی شدید (افسردگی بالینی) چیست؟
در اینجا فهرستی از شایعترین علامتها را آوردهایم تا با پرسیدن سؤالات درست از خودتان متوجه شوید آیا به افسردگی شدید مبتلا شدهاید یا نه.
- احساس اضطراب شدید، پوچی، غم و ناامیدی دارم.
- احساس میکنم بیارزشم و زندگی من هیچ فایدهای برای خودم و دیگران ندارد.
- هیچ سرگرمی و فعالیتی برایم جذاب نیست و حوصلهی انجامدادن هیچ کاری را ندارم.
- حوصلهی هیچکس را ندارم و از صحبت با دوستانم لذت نمیبرم.
- تقریباً هیچ کاری در طول روز انجام نمیدهم.
- از انجامدادن کارهایی که همیشه خوشحالم میکرد دیگر لذت نمیبرم.
- اشتهایم تغییر کرده است؛ خیلی کم شده یا ناخواسته افزایش پیدا کرده است.
- خیلی بیخواب شدهام و نمیتوانم شبها راحت بخوابم.
- در طول روز بسیار خوابآلودهام.
- احساس خستگی زیادی دارم.
- در تمرکز کردن، به یاد آوردن و تصمیمگیری مشکل پیدا کردهام.
- به شکلی غیر طبیعی مخالفت و اعتراض میکنم و سر هر موضوعی بهانه میگیرم.
- به خودکشی فکر میکنم یا برای آن برنامهریزی و تلاش کردهام.
اگر به بسیاری از این سؤالات پاسخ «بله» دادهاید، لزوماً به این معنی نیست که افسردهاید. در قدم بعدی باید به سؤالات مهمتری جواب بدهید. مثلاً:
۱. این نشانههایی که با آنها موافقت کردهاید، با رفتارها و احساسات طبیعی و همیشگی شما که از خودتان سراغ دارید فرق دارند.
بله خیر
۲. بیش از یک ماه است که این نشانهها همراه شما هستند و آنها را در خودتان مشاهده میکنید.
بله خیر
۳. این نشانهها زندگی شما را به هم ریخته و اسیرتان کردهاند.
بله خیر
اگر جواب به این ۳ سؤال هم بله است، شما افسردگی شدید دارید و همین حالا باید به یک متخصص مراجعه کنید. هرگز فکر نکنید اگر از کسی کمک بخواهید یعنی ضعیف هستید. کسی که درخواست کمک میکند و خودش را نجات میدهد، آدم شجاعی است. غصهخوردن در سکوت و تنهایی به هیچکس هیچ کمکی نمیکند. پس باید بلند شوید و کاری کنید.
درد میگوید: مشکلی وجود دارد
درد و رنج تلاش میکنند به شما یادآوری کنند به تغییر نیاز دارید. بنابراین، درد مثل یک سیستم هشدار عمل میکند و اعلام میکند مشکلی وجود دارد که باید رفعاش کنید. درست مثل وقتی که برای دنداندرد به دندانپزشک مراجعه میکنید و مشکلتان را رفع میکنید، برای مشکل ذهن و روح هم باید به متخصص آن مراجعه کنید تا بتوانید برطرفش کنید.
شاید این جملهی معروف را شنیده باشید که میگوید: «آدمی که از طوفان بیرون آمده دیگر همان آدمی نیست که به طوفان پا گذاشته بود.» این یعنی، همهی ما، پس از تحمل رنج و غم، قویتر میشویم.
درد عاطفی هم همینطور است. اگر افسردهاید و درد عاطفیای را حس میکنید یک پیام از طرف ذهن بیمارتان به خودتان است که به شما هشدار میدهد به تغییر نیاز دارید. گاهی ما در موقعیتهای سختی قرار میگیریم. مثلاً ممکن است پدر و مادرمان از هم جدا شده باشند یا از دوستانمان دور شده باشیم یا شکست سختی خورده باشیم. گاهی وقتها زندگی روی خوشی به ما نشان نمیدهد. در چنین موقعیتهایی مهم است بدانید:
۱. تقصیر شما نیست که این مشکل پیش آمده است.
۲. هر مسئلهای چارهای دارد.
۳. همانطور که وقتی به دنداندرد مبتلا میشوید خودتان نمیتوانید درمانش کنید، وقتی هم ذهنتان بیمار میشود خودتان بهتنهایی نمیتوانید درمانش کنید و باید از فرد دیگری کمک بگیرید.
درد ذهن با حرفزدن درمان میشود. پس اگر به متخصص دسترسی ندارید با دوستتان حرف بزنید یا شخصی که به او اعتماد دارید؛ کسی مثل معلمتان.
علتهای افسردگی
افسردگی دردی است که انجام راحتترین کارها را هم سخت میکند. اما پیش از شروع درمان نیاز است علت آن را شناسایی کنیم. باید بدانیم افسردگی از کجا میآید و چه چیزی باعث میشود احساس بدی داشته باشیم.
واقعیت این است که هنوز کسی مطمئن نیست چرا بعضی از آدمها افسرده میشوند و بعضی دیگر نمیشوند. با این حال، سه عامل وجود دارند که میتوانند در ابتلای ما به افسردگی نقش داشته باشند. بنابراین باید نسبت به این موارد حساستر باشید.
عامل خانوادگی: ژنتیک
تحقیقات نشان میدهند ۲۰ تا ۵۰ درصد از نوجوانهایی که افسرده هستند، یک یا چند نفر از اعضای خانوادهشان در گذشته افسرده بودهاند. یعنی اگر پدر یا مادرتان افسرده باشند احتمال اینکه شما هم افسرده شوید سه برابر بیشتر از زمانی است که پدر یا مادرتان افسرده نیستند.
البته این یک تحلیل آماری است و قطعیت ندارد. پس اگر پدر یا مادرتان افسرده هستند، قرار نیست شما هم افسرده شوید؛ چون عوامل دیگری هم در ابتلای به افسردگی نقش دارند.
عامل جسمی: مغز
تغییر در اشتها، تغییر در خواب و همینطور تغییر در وزن و میزان انرژی بدن از مواردی هستند که باید نسبت به آنها حساس باشید. در زمان افسردگی در سیستم تولیدکنندهی مواد شیمیایی درون مغز ما تغییراتی به وجود میآید. مثلاً دوپامین کمتر ترشح میشود.
برای همین روانپزشکان به کمک دارو تلاش میکند تعادل مواد شیمیایی را دوباره در مغز ایجاد کنند. به همین دلیل است که توصیه میشود علاوه بر صحبت با یک روانشناس یا روانکاو، در صورت نیاز و با تجویز روانپزشک، دارو هم مصرف کنید.
عامل طرز فکر: تفکر
واقعیت این است که نوع فکر کردن دربارهی دنیا با افسردگی و اعتماد به نفس ارتباط دارد. برای همین است که بسیاری از آدمها با مشکلات سختی رو بهرو میشوند ولی افسرده نمیشوند، در حالی که برخی دیگر وقتی در همان وضعیت سخت قرار میگیرند افسرده میشوند و حتی ممکن است دست به خودکشی بزنند.
تحقیقات بسیاری دربارهی عوامل و علل ایجاد افسردگی انجام شده است. نتیجهی این تحقیقات بسیار قابل توجه است. نتایج نشان دادهاند خود اتفاقات بد باعث افسردگی نمیشوند بلکه افکار و نگرش ما دربارهی آنها باعث افسردگی میشود. بله، این نتیجه کاملاً درست و منطقی است. چون اگر اتفاقات بد عامل افسردگیمان بودند، ما دیگر هیچ قدرت و آزادی و ارادهای نداشتیم.
سه باور اساسی که باعث افسردگی میشوند
حالا به سه باور کلی که میتوانند زمینهی افسردگی را فراهم کنند میپردازیم. این سه باور ممکن است در خودتان وجود نداشته باشد اما شاید در اطرافیانتان باشد. اگر با خواندن این باورها به یاد شخص خاصی افتادید، سعی کنید با او صحبت کنید و به او بگویید که این باورها میتوانند باعث شوند به افسردگی دچار شود.
۱. نگاه منفی به خود
این طرز فکر با جملههایی شبیه به این مشخص میشود:
من خوب نیستم.
من بیارزشم.
من دوستداشتنی نیستم.
۲. نگاه منفی به دنیا
این طرز فکر با جملههایی شبیه به این مشخص میشود:
مشکلات دنیا حلشدنی نیستند.
به دنیا امیدی نیست.
همه میخواهند از تو سوء استفاده کنند.
هیچ آدم خوبی در دنیا وجود ندارد.
۳. نگاه منفی به آینده
این طرز فکر با جملههایی شبیه به این مشخص میشود:
هیچوقت نمیتوانم این وضعیت را پشت سر بگذارم.
زندگی مزخرف است و همیشه همینطور خواهد ماند.
آیندهای در انتظار ما نیست.
آینده هم مثل امروز چیزی جز سختی و مشکل نیست.
حالا که میدانیم افکار، باورها و نگرش آدمها باعث افسردگی میشود میفهمیم چقدر مهم است که افکارمان را تغییر بدهیم تا دیگر افسرده نشویم یا افسردگی را درمان کنیم.
البته این را هم میدانیم که تغییر افکارمان اصلاً کار سادهای نیست و نمیشود با خودمان بگوییم: «من از این به بعد نمیخواهم افکار منفی داشته باشم.» بعد همهی این افکار یکدفعه از بین بروند. از طرفی دیگر، ما این افکار منفی را مرتب از محیط دریافت میکنیم. مثلاً تقریباً غیر ممکن است سراغ تلویزیون و اینترنت برویم و با هیچ خبر بدی رو بهرو نشویم.
اما در عین حال، نمیتوانیم این واقعیت را نادیده بگیریم که همانطور که چیزهای بدی در دنیا وجود دارد اتفاقات خوشحالکنندهی بسیاری هم هست.
همین حالا به سه چیزی که خوشحالتان میکند و نمیتوانید از خودتان دور کنید فکر کنید. این حرف شاید شبیه به نصیحتهای مادربزرگها باشد ولی کاربرد زیادی دارد.
میبینید؟ اگر به جای چیزهایی که ناراحتتان میکند به چیزهای خوشحالکننده فکر کنید حالتان بهتر میشود. فکرهای شما احساساتتان را کنترل میکنند و شما هم فکرهایتان را کنترل میکنید (اگر این جمله را درست متوجه نشدید راحت از آن نگذرید. برگردید و دوباره بخوانید!)
پس همهچیز دست خودتان است. ما از محیط اطرافمان قویتر هستیم. برای همین یکی دست به خودکشی میزند و یکی نه. ما به همان چیزی که فکر میکنیم تبدیل میشویم. این یک فکت روانشناسی است.
اختلال دوقطبی
نوع دیگری از افسردگی اختلال دوقطبی است. این اختلال ترکیبی از افسردگی شدید و شیدایی است.
ما علائم افسردگی را شناختیم. اما شیدایی به چه حالتی گفته میشود و علامتهای آن چیست؟
شیدایی حالتی است که در آن فرد انرژی خیلی زیادی دارد. این شدت انرژی آنقدر زیاد است که عجیب به نظر میآید. علامتهای دیگر شیدایی شادی غیر متعارف و اعتماد به نفس بالا (همان اعتماد به نفس کاذب) است.
در اختلال دوقطبی فرد، به شکل دورهای، در هر دو حالت افسردگی و شیدایی قرار میگیرد. برای همین به آن دوقطبی میگوییم. کسی که این اختلال را دارد اینطور است که مثلاً چند روز حالش خیلی خوب است و انرژی بالایی دارد اما چند روز بعد حتی نمیتواند از تختخواب بیرون بیاید.
در بعضی از افراد این تغییر فاز میتواند چند ماه طول بکشد در حالی که در برخی دیگر ممکن است چند ساعت باشد. یعنی این فرد ممکن است در روز، چندین بار، وضعیتش از افسردگی به شیدایی و برعکس تغییر کند.
نوجوانهایی که به اختلال دوقطبی دچارند پرش افکار زیادی دارند. آنها همچنین از مشکل بیخوابی رنج میبرند.
مهم است بدانید این اختلال فقط با کمکگرفتن از متخصص و مصرف دارو حل میشود.
افسرده خویی
بسیاری از علامتهای افسردگی شدید و افسردهخویی شبیه به هم هستند ولی شدت آنها در افسردهخویی کمتر است. نوجوانهایی که افسردهخو هستند معمولاً کارهای روزانهشان را انجام میدهند ولی مدتزمان زیادی را صرف انجام کارها میکنند. و البته هرکاری که تا پیش از این انجام میدادهاند برایشان خیلی سخت میشود.
افسردگی شدید معمولاً بین ۷ تا ۹ ماه طول میکشد ولی افسردهخویی ممکن است سالها ادامه داشته باشد. ۷۰ درصد از نوجوانهای افسردهخو سرانجام به افسردگی شدید مبتلا میشوند. بنابراین بسیار ضروری است هرچه سریعتر افسردهخویی را در خودمان تشخیص دهیم تا بتوانیم برای درمان آن اقدام کنیم.
اکنون فهرستی از علامتهای رایج افسردهخویی را اینجا میآوریم. اگر هرکدام از این نشانهها را در خودتان میبینید جلوی آن تیک بزنید.
- خستگی زیاد
- انرژی خیلی کم
- احساس منفی دربارهی خیلی چیزها
- ناامیدی
- عصبانیت در بیشتر مواقع
- رفتار پرخاشگرانه
- کم یا زیاد شدن خواب
- مشکل در تمرکز کردن
- صرفکردن زمان زیاد برای انجام یک کار (به شرط اینکه انجام آن کار برایتان سخت شده باشد و از انجامش هم لذت نبرید)
همین حالا قدم اول را برای درمان بردارید
افسردگی یکی از بیماریهایی است که هریک از ما ممکن است به آن دچار شویم. در این وضعیت، ابتلای به افسردگی مشکل محسوب نمیشود؛ بلکه مشکل این است که برای درمان آن اقدام نکنیم و در آن بمانیم. اگر در قدم اول نمیتوانید به متخصص مراجعه کنید، زودتر با کسی که به او اعتماد دارید صحبت کنید. حتی اگر فکر میکنید هیچکس نیست که بتوانید با او حرف بزنید میتوانید یکی از این کارها را انجام بدهید:
- ورزش کنید
- موسیقی گوش بدهید
- در هوای آزاد قدم بزنید.
- یک پروژهی متفاوت جذاب و سالم برای خودتان تعریف کنید.
- اگر میتوانید به دل طبیعت بروید.
- فیلمهایی را ببینید که دربارهی غم و تنهایی حرف میزنند. این فیلمها به شما میگویند فقط خودتان نیستید که غم و اندوه را تجربه میکنید. دیگران هم چنین تجربههایی داشتهاند. پس شما تنها نیستید.
هرکدام از این کارها، شاید به ظاهر ساده باشند، اما میتوانند شما را از حالت افسردگی بیرون بیاورند. همین مهم است که برای تغییر حال و هوایتان کاری انجام بدهید و دست روی دست نگذارید.

