یاسمن رضائیان، سردبیر/ احسان خانمحمدی، مشاور حوزهی نوجوان:
«من معتقدم تا وقتی علم نتوانسته است دستگاهی اختراع کند که آدمیزاد زبان گربهها را بفهمد، کار خاصی برای بشریت انجام نداده است. واقعاً گربهها خیلی خوبند. یادم است یکبار رفته بودم پارک و یک گربهی سیاه و سفید، یکدفعه آمد و نشست روی پای من. وای خدای من! هنوز یادم است چقدر نرم بود! چقدر حس خوبی داشت. کاش مامان میگذاشت من هم یک گربه به خانه بیاورم…»
همهی این جملههایی که خواندید افکاری است که در ذهن یک نوجوان میگذشت و آنها را بلند بلند به زبان آورد. بله، ذهن. ذهن دقیقاً همین است. ذهن، قسمتی از شماست که فکر میکند. حالا این فکرها انواع گوناگونی دارند. میتوانند تخیل باشند، احساس باشند، یادآوری یک خاطره باشند. همچنین این افکار میتوانند از میلها و آرزوهای ما حرف بزنند.
یادتان هست گفتیم برای اینکه خودتان را بشناسید باید سؤالات درست از خودتان بکنید؟ بعد هم گفتیم برای اینکه بتوانید سؤالات درست از خودتان بکنید باید چیزهایی بلد باشید. یکی از همین چیزها «عملکرد ذهن» است. در واقع باید بدانید ذهنتان از چه اجزایی تشکیل شده، چطور کار میکند و چه اتفاقی میافتد که میتوانید فکر کنید و به دنبال آن سؤالهای درست از خودتان بکنید.
به نظر میآید کمی پیچیده اما در عین حال جذاب باشد. مگر نه؟ پس دیگر معطل چه هستید؟ بیایید به دنیای ذهن سفر کنیم.
تفاوت ذهن با مغز چیست؟
حالا که به سؤال ذهن چیست؟ پاسخ دادهایم این سؤال مطرح میشود که مگر ذهن همان مغز نیست؟ جواب این سؤال خیر است. اغلب آدمها ذهن و مغز را یکی میدانند و این دو کلمه را به جای هم به کار میبرند. اما ذهن و مغز باهم فرق دارند.
مغز، جسمی مادی است که ۱۵۰۰ گرم وزن دارد و از ۸۶ میلیارد سلول عصبی تشکیل شده است. اما ذهن جسمیت ندارد و نمیشود آن را دید. اگر بخواهیم کمی سادهتر توضیحش بدهیم، میتوانیم بگوییم مغز و ذهن کمی (فقط کمی) شبیه به کامپیوتر هستند. به این شکل که مغز همان سختافزار است و ذهن همان نرمافزار است.
با این مثال، حالا میتوانید بگویید افکار ما، خاطرهها و باورهای ما در کدام قسمت قرار گرفتهاند؟
بله، در نرمافزار یا همان ذهن ما.
آگاهی چیست؟
کسی که میتواند بهتر فکر کند، میتواند واکنشهای بهتری داشته باشد و تصمیمهای بهتری هم بگیرد. همچنین این فرد میتواند خودش را بهتر بشناسد.
حالا سؤال مهم اینجاست: «چه کسی میتواند بهتر فکر کند؟» کسی که آگاه است. منظورمان آگاهبودن از یک موضوع مشخص نیست. ما داریم دربارهی آگاهی به شکل کلی حرف میزنیم.
اگر بپرسید آگاهی دقیقاً یعنی چه، باید بگوییم تعریف شستهرفتهای برای آن وجود ندارد. اما میتوان گفت: «آگاهی = تجربهی ذهنی و درونی». یعنی شما هرچه تجربههای درونیتان بیشتر باشد آگاهتر میشوید. حالا شاید بپرسید پس بزرگترها چون تجربههای بیشتری دارند آگاهترند؟
نه! اینطور نیست. دقت کنید داریم از تجربههای ذهنی صحبت میکنیم. چیزی که درون فرد اتفاق میافتد. تجربهای که پشت آن تفکر کردن است.
بیایید موضوع را زیادی پیچیده نکنیم. شما، همینکه تصمیم گرفتهاید آگاه بشوید، آگاه شدهاید. یعنی همین که دارید این مقاله را میخوانید و تلاش میکنید بفهمید داریم از چه حرف میزنیم، آگاه شدهاید. چون همین حالا فهمیدهاید چیزی فراتر از روزمرگیها و دغدغههای هرروزه وجود دارد. در واقع، فهمیدهاید پشت این زندگی روزمره معنایی وجود دارد. پس شما نسبت به دنیای اطرافتان، نسبت به همین یک ساعت پیش، آگاهتر شدهاید!
تفاوت آگاهی با هوشیاری چیست؟
حالا به یک سؤال مهم میرسیم: «آیا آگاهی همان هوشیاری است؟» خیر. آگاهی و هوشیاری باهم فرق دارند. با یک مثال ساده میتوانید تفاوت این دو را درک کنید:
شما وقتی که خواب هستید هوشیار نیستید. یعنی الزاماً متوجه نمیشوید در محیط اطرافتان چه میگذرد، اما هنگام خواب باز آگاه هستید و تمام تجربههای ذهنیتان همراه شماست.
تفاوت انسان با هوش مصنوعی در چیست؟
این سؤال، سؤالی جذاب به نظر میآید؛ آن هم در این روزها که هوش مصنوعی آنقدر پیشرفت کرده است که همهی افراد از این حرف میزنند که شاید یک روز هوش مصنوعی جای انسان را بگیرد. حالا واقعاً این اتفاق میافتد؟ بگذارید در مقالههای مربوط به هوش مصنوعی به این سؤال برگردیم، اما حالا باید به این سؤال جواب بدهیم: «تفاوت انسان با هوش مصنوعی در چیست؟»
آگاهی. همین یک کلمه! انسان، تجربهی ذهنی و درونی دارد (آگاهی دارد) اما هوش مصنوعی فاقد این تجربه است. در واقع، آنچه هوش مصنوعی به دست آورده است حاصل همان تجربههای انسانهاست. اما انسان، بهتنهایی و بدون اینکه هیچ کد و اطلاعاتی به او داده شود، میتواند دربارهی موضوعی فکر کند و به آگاهی برسد.
بنابراین، اگر روزی برسد که بخواهیم به روباتها حق و حقوقی اعطا کنیم باید اول مشخص کنیم آیا این ماشینها به سطح آگاهی رسیدهاند و به اندازهی یک انسان باید حق و حقوق داشته باشند؟ یا حق و حقوقی متناسب با خودشان (یعنی موجوداتی که آگاهی ندارند) باید به آنها داده شود؟ حتی اگر روزی بخواهیم با موجودات فرازمینی ارتباط برقرار کنیم اول از همه باید بفهمیم آگاهی در نگاه آنها چه تعریفی دارد، بعد میتوانیم راه ارتباط با آنها را بسازیم.
اروین شرودینگر، فیزیکدان مشهور، میگوید: «اگر آگاهی نباشد، این جهان چیزی نیست جز نمایشی در برابر صندلیهای خالی.» از حرف شرودینگر میتوانیم اینطور برداشت کنیم که اگر آگاهی نباشد معنایی هم وجود ندارد. پس عجیب نیست که بگوییم بدون آگاهی، جهان به مکانی تبدیل میشود که زامبیها در آن بیهدف این طرف و آن طرف میروند تا فقط زنده بمانند.
همین حالا که داشتید این سطرها را میخواندید به آگاهی رسیدید! چون داشتید دربارهی آگاهی، مفهوم آن، تفاوت انسان با هوش مصنوعی و زامبیهای بیهدف فکر میکردید. میبینید؟ شما به درک جدیدی از زندگی رسیدید!
خودآگاه و ناخودآگاه چیست؟
ذهن از دو قسمت خودآگاه و ناخودآگاه تشکیل شده است. شما وقتی خودآگاه هستید که از فکرهایتان آگاهی دارید. یعنی میتوانید از آنچه در سرتان میگذرد حرف بزنید یا آنها را بنویسید.
خودآگاه بخشی از ذهن است که آن را میشناسید. مثلاً اگر همین حالا کسی از شما بپرسد دارید به چه چیزی فکر میکنید میتوانید به او جواب بدهید: «دارم به امتحان فردا فکر میکنم. دارم فکر میکنم این بار که به خانهی مامانبزرگ رفتیم تیشرت جدیدم را بپوشم. دارم فکر میکنم هوا ابری شده است؛ یعنی ممکن است همین حالا باران ببارد؟»
اما قسمت بزرگی در ذهن همهی ما وجود دارد که از اطلاعاتی که در آن هست آگاه نیستیم. به این قسمت از ذهن ناخودآگاه میگوییم. بسیاری از ترسها، خاطرهها، باورها و آرزوهای ما در این بخش قرار دارند.
این خودآگاه و ناخودآگاه باید موضوعات جالبی باشند؛ مگر نه؟ پس اگر میخواهید دربارهشان بیشتر بدانید میتوانید سراغ مقالهی «ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه چیست؟» بروید.
ذهن کجاست؟ آیا ذهن در مغز است؟
این از آن سؤالهایی است که هیچکس جوابی قطعی برایش ندارد. آیا ذهن در مغز قرار دارد؟ اگر بله، دقیقاً کجای مغز است؟ شاید در بخشی از مغز باشد یا شاید هم همهجای آن پراکنده باشد. ما نمیدانیم ذهن و آگاهی کجای مغزمان قرار گرفتهاند و از آن مرموزتر اینکه نمیدانیم اولین آگاهشدن چه زمانی اتفاق افتاد. در واقع، نمیدانیم اولین انسان یا موجودی که آگاه شد، در چه زمانی و در کجا قرار گرفته بود و چطور فهمید که از موضوعی «آگاه» شده است.
ما هنوز در آغاز این مسیر اسرارآمیز قرار داریم؛ همین مسیر کشف ذهن. بنابراین هنوز نمیتوانیم مشخص کنیم ذهن کجای مغز قرار دارد و با بستر مادی خود، یعنی مغز، چه ارتباطی دارد.
ذهن ما چگونه کار میکند؟
ذهن ما هر روز در مواجه با اطلاعات بسیاری قرار میگیرد. به این اطلاعاتی که به ذهن وارد میشوند «ورودی» میگوییم. در مقابل، ذهن طی یک فرآیندی، از این ورودیها «خروجی» تهیه میکند. خروجیها همان واکنشهای ما به خودمان و محیط اطرافمان هستند.
ورودیها به دو دسته تقسیم میشوند:
۱. ورودیهای بیرونی: همهی آنچه از محیط اطرافمان میشنویم، میبینیم، میبوییم، لمس میکنیم و میچشیم؛ مثل صدای ماشینها، بوی غذا و گربهای که از کوچه عبور میکند.
۲. ورودیهای درونی: اطلاعاتی که از درون خودمان و بدنمان دریافت میکنیم؛ مثل احساس گرسنگی و احساس درد.
خروجیها هم به دو دسته تقسیم میشوند:
۱. خروجیهای بیرونی: کارهایی که بدنمان انجام میدهد؛ مثل حرفزدن و حرکتکردن.
۲. خروجیهای درونی: احساسها و هیجاناتی که بروز میدهیم؛ مثل احساس غمگینبودن یا خوشحالبودن.
چیزی که جالب است این است که ذهن هر کس از یک «ورودی یکسان» میتواند «خروجی متفاوت»ی بسازد. مثلاً ممکن است شما از باران خوشتان بیاید و همین که صدای آن را بشنوید با شوق و ذوق پشت پنجره بدوید و آن را تماشا کنید. اما شاید دوست شما از باران خوشاش نیاید و با خودش فکر کند: «چه چیز باران قشنگ است؟ واقعاً اینکه هوا سرد باشد و آدم خیس بشود و یخ بزند، چه جذابیتی دارد؟!» یا دوست دیگرتان ممکن است هنگام بارش باران غمگین شود و در خودش فرو برود.
حالا فکر میکنید «سؤال درست»ی که اینجا باید از خودتان بکنید چیست؟
بله، سؤال درست این است: «چرا با وجود اینکه ورودی یکسانی (باران) به من و دوستم میرسد، اما ما واکنشهای متفاوتی نشان میدهیم؟»
پاسخ این سؤال، نشاندهندهی تفاوت شما با دوستتان است. همان تفاوتی که در مقالهی خودشناسی از آن حرف زدیم و گفتیم همین تفاوتهاست که «خود» ما را میسازند. پس از این به بعد میتوانید این بازی را با دوستتان راه بیندازید: به یک اتفاق مشخص مثل همین بارانباریدن فکر کنید و هرکدام برداشت و احساس و واکنشتان را نسبت به آن بیان کنید. تفاوتهایی که میان ذهن شما با ذهن دوستتان وجود دارد، حتماً شگفتزدهتان خواهد کرد.

