ضمیر ناخودآگاه چیست؟ سایت نوجوانانه نوبرنا

ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه چیست؟

یاسمن رضائیان، سردبیر/ احسان خان‌محمدی، مشاور حوزه‌ی نوجوان:

 

خودآگاه و ناخودآگاه دو کلمه‌ای هستند که خیلی اوقات از آن‌ها استفاده می‌کنیم. مثلاً وقتی دستمان به لیوان می‌خورد و لیوان برمی‌گردد می‌گوییم: از قصد نبود، ناخودآگاه بود. اینجا منظورمان از ناخودآگاه این است که پشت این کارمان هیچ آگاهی‌ای نبوده است. یعنی ما آگاه نبوده‌ایم که لیوان قرار است بیفتد.

بنابراین شاید بتوانیم بگوییم ما تا حدودی از این کلمه درست استفاده می‌کنیم. اما چرا تا حدودی؟ چون این کلمه معنای وسیع‌تری دارد و کاربرد آن خیلی مهم‌تر از این‌هاست. شناخت ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه به شما کمک می‌کند تا خودتان و دیگران را بهتر بشناسید. پس می‌بینید که مهم است با این موضوع آشنا باشید.

 

ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه

ذهن ما از دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تشکیل شده است. اگر همین حالا کسی از شما بپرسد: «کدام مدرسه می‌روید؟» یا «چند سالتان است؟» به‌سرعت می‌توانید به آن‌ها پاسخ بدهید. چون این اطلاعات در بخش خودآگاه ذهن‌تان قرار دارند. پس در این بخش اطلاعاتی وجود دارد که همین حالا از آن‌ها آگاه هستید؛ اطلاعاتی که برایتان «پیدا» هستند.

اما بسیاری از اطلاعات هستند که شما نسبت به آن‌ها آگاه نیستید؛ اطلاعاتی مثل خاطرات خوب فراموش‌شده و اتفاقات گذشته. این قسمت همان ناخودآگاه شماست. پس اطلاعات «پنهان» در ناخودآگاه شما قرار می‌گیرند.

شاید برایتان عجیب باشد که بدانید ۹۵ درصد اطلاعات در بخش ناخودآگاه ذهن ما قرار دارند و فقط ۵ درصد اطلاعات در بخش خودآگاه ذهن‌مان هستند.

اما چرا ذهن ۹۵ درصد اطلاعات را به ضمیر ناخودآگاه می‌فرستد؟ این ترفند ذهن است تا به اصطلاح «داغ نکند». چون اگر قرار بود ذهن برای هر فعالیتی خودآگاه را به کار بیندازد معلوم نبود چه اتفاق وحشتناکی برای ما می‌افتاد.

بیایید به دنیایی سفر کنیم که در آن همه‌ی اطلاعات در ضمیر خودآگاه ما قرار دارند. در چنین دنیایی صبح ما این‌طور آغاز می‌شد: «کره بخورم یا پنیر؟ کره بیشتر کالری دارد یا پنیر؟ چای‌ام را با قند بخورم یا با شکر؟ ضرر کدام بیشتر است؟»

فکرش را بکنید. اگر هر روز می‌خواستیم مرتب از خودمان درباره‌ی هرچیزی سؤال کنیم دیوانه می‌شدیم! و ناچار بودیم برای هر تصمیم ساده‌ای که باید یک‌ثانیه‌ای بگیریم، یک ربع وقت صرف کنیم. پس ذهن ۹۵ درصد اطلاعات را به ناخودآگاه می‌فرستد تا بتواند عملکرد بهتری داشته باشد و به ما کمک کند تا راحت‌تر زندگی کنیم.

 

بند کفش را چطور می‌بندند؟!

از یک نظر دیگر می‌توانیم ذهن را به سه بخش تقسیم کنیم: «هوشیار، نیمه‌هوشیار و ناهوشیار». بخش هوشیار همان ضمیر خودآگاه ماست و بخش نیمه‌هوشیار و ناهوشیار همان ضمیر ناخودآگاه است. با تعریفی که از خودآگاه و ناخودآگاه کردیم، حالا می‌دانید منظور از بخش هوشیار و ناهوشیار چیست. اما سؤال اینجاست: «بخش نیمه‌هوشیار چیست؟»

بیایید به سؤالی که اول متن کردیم برگردیم؛ وقتی کسی از شما می‌پرسد به کدام مدرسه می‌روید، می‌توانید بلافاصله جواب او را بدهید. اما اگر کسی از شما بپرسد: «عید سال گذشته چه اتفاقاتی افتاد؟»، بلافاصله نمی‌توانید به او جواب بدهید. شما باید کمی فکر کنید و بعد اطلاعات را به یاد بیاورید. بنابراین، خاطرات عید سال گذشته به بخش نیمه‌هوشیار ذهن‌تان رفته‌اند. اطلاعاتی که در بخش نیمه‌هوشیار قرار دارند با «فراخوانی» می‌توانند به بخش هوشیار بیایند.

یک مثال دیگر:

شما هر روز صبح، وقتی از خانه خارج می‌شوید، بند کفش‌تان را می‌بندید. شما این کار را خیلی راحت و بدون فکر کردن انجام می‌دهید. یعنی از خودتان نمی‌پرسید: «بند کفشم را باید چطور ببندم؟» اما اگر خواهر یا برادر کوچک‌ترتان از شما بخواهد به او یاد بدهید چطور باید بند کفش را ببندد، توجه‌تان به این کار جلب می‌شود. حالا هوشیارانه به او یاد می‌دهید که برای بستن بند کفش مرحله به مرحله باید چه کار کند.

می‌بینید؟ اطلاعات مربوط به «چگونگی بستن بند کفش» در بخش نیمه‌هوشیار ذهن شما قرار گرفته بود و شما به محض اینکه به آن فکر کردید توانستید اطلاعاتش را به بخش هوشیار ذهن‌تان بیاورید.

 

اطلاعاتی که در ضمیر ناخودآگاه ماست…

سیگموند فروید یکی از اولین کسانی بود که درباره‌ی عملکرد ذهن و هوشیاری و ناهوشیاری تحقیق کرد. او می‌گفت در ذهن ما خاطره‌ها و باورها و ترس‌هایی وجود دارد که از آن‌ها آگاه نیستیم. چون این اطلاعات در بخش ناهوشیار ما قرار گرفته‌اند (دقت کنید که مثل خاطرات بخش نیمه‌هوشیار نیستند که با فراخوانی به بخش هوشیار بیایند). اما همین خاطره‌ها و باورها و ترس‌ها می‌توانند مستقیم و غیرمستقیم بر رفتار و کار و واکنش‌های ما تأثیر بگذارند.

این نظریه‌ی فروید به ما کمک کرد تا عملکرد ذهن را بهتر بشناسیم. اما یک نقص مهم دارد. فروید می‌گفت رفتار ما حاصل همان اطلاعاتی است که در بخش ناخودآگاه‌مان وجود دارد (همان اتفاقاتی که در گذشته افتاده است) اما ما امروزه می‌دانیم اگرچه اطلاعات ناهوشیار می‌توانند بر رفتار ما تأثیر بگذارند، اما عامل اصلی رفتارمان نیستند. چون عوامل دیگری هم هستند که می‌توانند رفتار ما را تحت تأثیر قرار بدهند.

 

آیا مهم است کشف کنیم در ضمیر ناخودآگاه‌ مان چه می‌گذرد؟

اگرچه ما امروزه باور داریم فقط افکار ناخودآگاه‌مان نیستند که روی رفتار و تصمیم‌هایمان تأثیر می‌گذارند، با این حال، مهم است که آن‌ها را کشف کنیم و بدانیم در ضمیر ناخودآگاه‌مان چه می‌گذرد. چون این افکار می‌توانند آن‌قدر قوی باشند، که روی رفتار ما تأثیر بگذارند.

مثلاً اگر ما به طرزی غیرعادی خجالتی هستیم ممکن است دلیلش این باشد که در ناخودآگاه‌مان باوری داریم که به ما می‌گوید دوست‌داشتنی نیستیم (بنابراین نگران این هستیم که دیگران از ما خوش‌شان نیاد و به همین دلیل سعی می‌کنیم تا جای ممکن از آن‌ها فاصله بگیریم و اگر با آن‌ها روبه‌رو شویم ممکن است دست و پایمان را گم کنیم).

یا اگر به شکلی غیرعادی مضطرب هستیم شاید دلیلش این باشد که یک خاطره‌ی ناخودآگاه درباره‌ی یک اتفاق خیلی بد در دوران کودکی‌مان داریم و می‌خواهیم از تکرار آن اتفاق جلوگیری کنیم.

یا اگر برایمان سخت است که سر جلسه‌ی امتحان راحت روی نیمکت‌مان بنشینیم و به سؤالات جواب بدهیم، شاید دلیلش این باشد که یک ترس ناخودآگاه از شکست داریم.

بنابراین، حالا که می‌دانیم افکار ناخودآگاه‌مان این‌قدر مهم هستند این سؤال مطرح می‌شود:

 

چطور افکار ضمیر ناخودآگاه‌ مان را کشف کنیم؟

همان‌طور که فهمیدیم، اطلاعاتی که در بخش ناهوشیار ذهن ما قرار گرفته‌اند، مانند اطلاعات بخش نیمه‌هوشیار نیستند که به‌راحتی بتوانیم آن‌ها را فرا بخوانیم و به بخش هوشیار بیاوریم. اما معنی این جمله این نیست که چنین کاری اصلاً شدنی نیست. برای اینکه کم‌کم متوجه شویم در ناخودآگاه و بخش ناهوشیار ذهن‌مان چه اطلاعاتی وجود دارد، می‌توانیم از روش‌های زیر کمک بگیریم:

  • پرسیدن سؤالات درست از خود
  • توجه به خواب‌های خود
  • مدیتیشن
  • مراجعه به روانکاو و صحبت‌کردن با او برای ساعت‌های طولانی و استفاده از ابزارهای روان‌درمانی
  • کمک‌گرفتن از هیپنوتیزم

فراموش نکنید کشف ذهن ناخودآگاه بسیار دشوار است و هر کدام از این روش‌ها، به‌تنهایی، فقط «تا حدودی» می‌توانند به ما کمک کنند تا از ناخودآگاه‌مان باخبر شویم. علاوه بر این، برای اینکه بتوانیم از اطلاعات این بخش از ذهن‌مان آگاه شویم باید صبور باشیم و مدت‌زمانی طولانی برای آن صرف کنیم.

 

شما جزو کدام دسته‌اید: اتاق‌تان شلوغ است یا ذهن‌تان؟!

آیا شما هم جزو آن دسته از نوجوان‌هایی هستید که این جمله را از مادرتان شنیده‌اید: «اتاقت را مرتب کن!»

اگر این حرف را بارها و بارها شنیده‌اید خیلی عجیب نیست. چون این جمله‌ای آشناست که اغلب نوجوان‌ها آن را می‌شناسند. در خوش‌بینانه‌ترین حالت، مادرتان فکر می‌کند در اتاق شما همه‌چیز به درد بخور است اما فقط درهم و برهم است. اما در بدبینانه‌ترین حالت یا شاید هم در واقع‌بینانه‌ترین حالت (!) مادر‌تان معتقد است کلی وسایل به درد نخور در اتاق‌تان وجود دارد که باید آن‌ها را دور بریزید.

اتفاق خوب این‌جاست که مادرها فقط روی اتاق ما حساس هستند و روی ذهن ما حساس نیستند! شما تا به حال از مادرتان شنیده‌اید بگوید: «این آخر هفته وقت بگذار و ذهنت را مرتب کن!»

راستش ذهن ما هم شبیه به اتاقمان است. اگر به اطلاعات و داده‌هایی که در آن وجود دارد نظم ندهیم همه‌چیز آشفته و درهم و برهم می‌شود و زمانی که به اطلاعاتی نیاز داشته باشیم نمی‌توانیم آن را پیدا کنیم. بعد مجبور می‌شویم انبوهی از اطلاعات را کنار بزنیم تا به همان داده‌ای که می‌خواهیم برسیم. درست مثل وقتی که ناچار می‌شوید کلی کتاب و لباس و وسیله‌ی جورواجور را از روی تخت کنار بزنید تا از زیر آن‌همه وسیله هندزفری‌تان را پیدا کنید. تازه، معلوم نیست آخرش هم آن را آنجا پیدا کنید یا نه.

ذهن ما اغلب اوقات شبیه به یک اتاق شلوغ است. چون همزمان افکار جورواجوری به آن وارد و از آن خارج می‌شود. خب، حالا که مادرها و پدرها اینجا نیستند زمان خوبی است که با خیال راحت همه‌ی افکار درهم و برهم‌مان را بیرون بریزیم!

این کار به چه دردی می‌خورد؟ حالا می‌گوییم. اول از همه، بگویید یا بنویسید همین الآن دارید به چه چیزهایی فکر می‌کنید؟

«دوباره باران می‌بارد… ظهر خوب نخوابیدم… هنوز از حرفی که صبح مامان زد عصبانی‌ام… باید تکالیفم را انجام بدهم… ریاضی خیلی کسل‌کننده است… آیا دایناسورها می‌توانند سوت بزنند؟… شام کی آماده می‌شود؟»

خیلی عجیب است ولی همه‌ی این افکار در یک ثانیه به ذهن ما می‌رسند. به این فرآیند جریان سیال خودآگاهی می‌گویند. معمولاً به‌ندرت پیش می‌آید که ما در یک لحظه فقط به یک موضوع فکر کنیم. ولی برای اینکه بتوانیم قدرت تمرکزمان را بالا ببریم باید یاد بگیریم که ذهن‌مان را در این جریال سیال به حال خودش رها نکنیم. در واقع، باید یاد بگیریم که بتوانیم در لحظه روی موضوعی که مهم است تمرکز کنیم.

 

چطور قدرت تمرکزم را بالا ببرم؟

بیایید این موضوع را با یک مثال ساده توضیح بدهیم: شما در اتاق‌تان نشسته‌اید و می‌خواهید درس بخوانید. مادرتان هم وارد اتاق می‌شود تا به شما سر بزند. به ظاهر همه‌چیز رو به راه است. شما پشت میزتان نشسته‌اید و کتاب هم پیش روی‌تان باز است. مادرتان با خیال راحت از اتاق بیرون می‌رود چون می‌داند دارید درس می‌خوانید. ولی واقعیت چیز دیگری است! شما دارید به صفحه‌ی کتاب نگاه می‌کنید ولی ذهن‌تان جای دیگری است. احتمالاً دارید جمله‌هایی شبیه به مثال بالا را با خودتان می‌گویید:

«دوباره باران می‌بارد… ظهر خوب نخوابیدم… هنوز از حرفی که صبح مامان زد عصبانی‌ام… باید تکالیفم را انجام بدهم… ریاضی خیلی کسل‌کننده است… آیا دایناسورها می‌توانند سوت بزنند؟… شام کی آماده می‌شود؟»

بنابراین، ذهن شما به جای اینکه روی درس‌خواندن تمرکز کند دارد همزمان به چند موضوع دیگر فکر می‌کند. طبیعی است که در این حالت نمی‌شود درست و حسابی درس خواند. پس حالا متوجه می‌شوید چقدر مهم است بتوانید روی جریان سیال خودآگاهی مسلط شوید و قدرت تمرکزتان را بالا ببرید.

حتماً حالا با خودتان می‌گویید: «این مسئله تا به حال خیلی زیاد برایم پیش آمده است. ولی باید چه کار کنم که این اتفاق نیفتد؟» شاید باورتان نشود ولی یک تمرین ساده می‌تواند به شما کمک کند.

هربار که می‌خواستید شروع به درس‌خواندن کنید، یک کاغذ کنار دست‌تان بگذارید و هرچه را به ذهن‌تان می‌آید روی آن بنویسید. مهم نیست اگر این افکار عجیب و غریب و خنده‌دار به نظر برسند. همه‌چیز را بنویسید تا ذهن‌تان به آرامش برسد. بعد آنچه را نوشته‌اید بخوانید. ببینید کدام‌یک از افکارتان در حال حاضر از همه مهم‌تر است و باید روی آن تمرکز کنید.

به مثالی که چند خط بالاتر زدیم برگردید. کدام‌یک از افکار از همه مهم‌تر بود و باید روی آن تمرکز می‌شد؟ بله، درست است. این فکر: «باید تکالیفم را انجام بدهم».

می‌بینید؟ تمرین پیچیده‌ای نیست. فقط به تکرار نیاز دارد. این کار را بیست روز بی‌وقفه انجام بدهید. بعد از این بیست روز عملکرد خودتان را بررسی کنید. حتماً خواهید فهمید که قدرت تمرکزتان کمی بیشتر شده است.

 

ضمیر خودآگاه‌تان می‌شنود ولی خودش را به آن راه می‌زند!

بیایید این مقاله را با یک نکته‌ی جذاب تمام کنیم. حتماً تا به حال برایتان پیش آمده است که با دوست‌تان در مدرسه چنان مشغول صحبت‌کردن بوده‌اید که دیگر صدای محیط اطراف را نمی‌شنیدید. اما همین که از لابه‌لای گفت‌وگوی دوتا از هم‌کلاسی‌هایتان اسم خودتان را شنیدید توجه‌تان به صحبت آن‌ها جلب شد. چه اتفاقی افتاد؟ مگر غیر از این بود که شما به مکالمه‌ی همکلاسی‌هایتان توجهی نداشتید و گرم صحبت با دوست‌تان بودید؟ پس چطور متوجه شدید آن‌ها در مکالمه‌شان اسم شما را بردند؟!

واقعیت این است که خودآگاه شما، همزمان که به حرف‌های دوست‌تان گوش می‌داده، به آن مکالمه هم توجه داشته ولی چون محتوای آن مکالمه برایش مهم نبوده، اطلاعات آن را به شما نمی‌رسانده و این‌طور به نظر می‌رسیده که شما آن مکالمه را نمی‌شنوید. اما همین ضمیر خودآگاه، وقتی اسم‌تان را می‌شنود، اطلاعات را سریع به شما می‌رساند تا بتوانید واکنش نشان دهید.

یادتان هست گفتیم ذهن ما هر روز و هر لحظه در مواجه با اطلاعات بسیاری قرار می‌گیرد؟ که اگر بخواهد به همه‌ی این اطلاعات توجه کند داغ می‌کند؟ در این موقعیت (یعنی موقعیت مکالمه‌ی شما و مکالمه‌ی هم‌کلاسی‌هایتان) همین اتفاق افتاده است. ذهن‌تان فقط روی حرف‌های دوست‌تان متمرکز شده و سایر اطلاعات محیط را به شما نمی‌رساند. او این کار را انجام می‌دهد تا همه‌ی حواس شما به حرف‌های دوست‌تان باشد و با اطلاعات حاشیه‌ای حواس‌تان پرت نشود.

حالا فکر کنید؛ می‌توانید موقعیت دیگری را مثال بزنید که ذهن‌تان از همین روش استفاده کرده است؟

error: Content is protected !!
اگر نیاز دارید راهنمایی بیشتری دریافت کنید، این فرم را پر کنید. همکاران ما با شما تماس می‌گیرند تا زمان ملاقات با مشاور را هماهنگ کنند.