معرفی کتاب با بچه ها که کسی حرف نمی زند

به خودت کمک کن، شارلوته!

با بچه ها که کسی حرف نمی زند رمانی با موضوع افسردگی والدین

یاسمن رضائیان، سردبیر:

 

باید اتفاقی می‌افتاد. این وضعیت باید تغییر می‌کرد. شارلوته می‌دانست یک جای کار می‌لنگد اما نمی‌دانست کجا. شارلوته می‌دانست اوضاع باید تغییر می‌کرد اما نمی‌دانست چه تغییری حال مامان را خوب می‌کرد. چون نمی‌دانست مامان دقیقاً از چه چیزی ناراضی بود. موضوع حتی از این هم پیچیده‌تر بود؛ شارلوته حتی نمی‌دانست از کی حال مامان دیگر خوب نبود:

خودم هم دقیقاً نمی‌دانم از کی همه‌چیز تغییر کرد. مطمئناً تغییرها در زمان مشخصی شروع شده بودند؛ اما خیلی آهسته، من اصلاً متوجه نشده بودم.

احتمالاً روزی از روزها مامان به طور ناگهانی از آشپزی و پختن غذاهای سالم دست برداشته بود یا شاید خیلی وقت‌ها اتاق نشیمن‌مان نامرتب و به‌هم‌ریخته می‌ماند و من اصلاً حواسم به این موضوع نبود. اما اینکه مامان یکهو بدخلق شده بود و دم به دقیقه سرم جیغ می‌کشید، چیزی بود که کاملاً متوجهش می‌شدم.

شارلوته گیج شده بود. چون باخودش فکر می‌کرد مامان که تا همین چندوقت پیش حالش خوب بود. این را می‌شد از اوضاع خانه فهمید. همه‌چیز سرجایش بود و آن‌ها همیشه یک عالم غذای خوشمزه داشتند. چرخ خیاطی هم همیشه روی میز ناهارخوری بود، چون مامان مدام داشت پرده و روکوسنی می‌دوخت تا خانه زیباتر از قبل بشود.

 

از مشکل فرار نکن، شارلوته!

اما مشکل، نداشتن غذای خوشمزه نبود. حتی اینکه خانه همیشه نامرتب و کثیف بود هم مشکل اصلی نبود. مامان شارلوته تمام طول روز روی کاناپه دراز می‌کشید و هیچ کاری انجام نمی‌داد. شارلوته از این وضعیت خسته شده بود. بنابراین اوقات فراغتش را یا با همسترش، رودی حیرون، بازی می‌کرد یا به خانه‌ی لولا این‌ها می‌رفت و باهم بازی می‌کردند. راستش شارلوته احساس می‌کرد دیگر در خانه‌ی خودشان دلخوشی ندارد؛ چیزی که در خانه‌ی لولا بود. مامان لولا، با اینکه بیرون از خانه کار می‌کرد، اما همیشه غذای خوشمزه می‌پخت. تازه، وقتی شارلوته به خانه‌ی آن‌ها می‌رفت سه‌تایی باهم شیرینی‌های خوشمزه هم درست می‌کردند.

اما وقتی شارلوته به خانه برمی‌گشت دوباره همه‌ی مشکلات و ناراحتی‌ها سراغش می‌آمدند. درست مثل آن شب که قرار بود رئیس بابا برای شام به خانه‌شان بیاید اما مامان نتوانسته بود کارها را مدیریت کند:

تدارک مهمانی درست پیش نرفت. مامان تمام هفته در خانه این‌ور و آن‌ور می‌دوید و چیزها را جمع‌وجور و مرتب می‌کرد. اما خیلی وقت‌ها وسط کار گوشه‌ای دراز می‌کشید و زل می‌زد به سقف. و دست آخر، خانه‌مان اصلاً تمیزتر از قبل به نظر نمی‌آمد.

درست بود که در خانه‌ی لولا این‌ها به شارلوته خیلی خوش می‌گذشت و یادش می‌رفت در خانه‌ی خودشان چه مشکلاتی دارد، اما نمی‌توانست خودش را گول بزند. مگر چقدر می‌شد به خانه‌ی لولا این‌ها رفت؟ بالأخره باید مشکلات خانه‌ی خودشان حل می‌شدند…

 

باید دست به کار شوی؛ چیزی خود به خود درست نمی‌شود

شاید مامان خسته شده بود. این فکری بود که شارلوته با خودش می‌کرد. اما واقعیت این بود که مامان هرچقدر هم روزهای طولانی روی کاناپه دراز می‌کشید خستگی‌اش در نمی‌رفت. شارلوته فکر می‌کرد حتماً برای سال نو مامان دیگر بلند می‌شود و کل خانه را مرتب می‌کند. اصلاً شاید شب سال نو معجزه نازل شود و اوضاع دوباره رو به راه شود. آخر، سال نو خیلی مهم است. همه‌ی آدم‌ها قبل از سال نو خانه‌هایشان را مرتب می‌کنند و خوراکی‌های خوشمزه درست می‌کنند.

اما سال نو نتوانست معجزه کند. حال مامان خوب نشد. حتی مسابقه‌ی ژیمناستیک شارلوته هم نتوانست حال مامان را خوب کند. همان مسابقه‌ای که همه‌ی بچه‌ها با پدر و مادرشان در آن شرکت می‌کردند. البته مامان گفته بود حتماً برای این مسابقه کنار شارلوته خواهد بود اما روز مسابقه که رسید مامان نتوانست شارلوته را همراهی کند. پدر هم که سر کار بود. پس چه کسی باید شارلوته را به محل مسابقه می‌رساند.

وقتی آن روز شارلوته نتوانست در مسابقه شرکت کند، به این نتیجه رسید که اوضاع دیگر تغییر نمی‌کند. انگار قرار بود مامان تا آخر عمرش همین‌طوری روی کاناپه بخوابد و بابا هم غر بزند که این چه وضعی است. شارلوته باید چه کار می‌کرد؟ چطور باید اوضاع را سروسامان می‌داد؟ اصلاً مشکل مامان چه بود؟ بزرگ‌ترها مدام یواشکی باهم درباره‌ی مشکل مامان حرف می‌زدند اما به شارلوته چیزی نمی‌گفتند. همیشه همین‌طوری است؛ با بچه‌ها که کسی حرف نمی‌زند.

 

واقعیت را انکار نکن!

شارلوته حالا دیگر خیلی خوب می‌دانست مشکلی جدی وجود دارد اما ذهنش باز هم دوست داشت این مشکل را نادیده بگیرد و اوضاع را طوری نشان بدهد که انگار همه‌چیز روبه‌راه است. حتی وقتی مامان به بیمارستان رفت، شارلوته باز هم تلاش می‌کرد واقعیت را در ذهن خودش انکار کند؛ با اینکه خانم کُنیگ می‌خواست با او درباره‌ی این مشکل حرف بزند.

مامان من افسردگی ندارد. شاید بقیه‌ی آدم‌ها افسرده باشند، اما مامان من هرگز! مطمئناً مامان قشنگم دلش نمی‌خواهد الآن در بیمارستان باشد. مامان من بدون من و بابا حتی دوست نداشت سفر هم برود. چون هیچ‌وقت دلش نمی‌آمد خانواده‌اش را تنها بگذارد! واقعاً که این خانم کنیگ چه‌قدر احمق است. خب معلوم است که مامانم افسردگی ندارد.

 

کتاب با بچه‌ها که کسی حرف نمی‌زند نوجوان را به رسمیت می‌شناسد

در کتاب با بچه ها که کسی حرف نمی زند شارلوته یک شخصیت باهوش است. چون می‌فهمد انکار واقعیت مشکلی را حل نمی‌کند. او باید واقعیت را بپذیرد و اطلاعات کافی درباره‌ی اوضاع به دست آورد. برای همین، اگرچه مادربزرگ‌ها و پدر، با او درباره‌ی مامان و آنچه برایش اتفاق افتاده حرف نمی‌زدند، اما شارلوته فرصت می‌دهد تا مادر لولا با او درباره‌ی این مشکل حرف بزند. شارلوته این‌بار مقابل واقعیت نمی‌ایستد و با تمام وجودش به واقعیت گوش می‌دهد:

بعضی‌وقت‌ها زندگی به قدری سخت به نظر می‌آد که آدم خیال می‌کنه دیگه تحملش رو نداره. اما این احساس می‌تونه تغییر کنه! آدم فقط باید اون قدر شهامت داشته باشه که با صدای بلند و بی‌رودربایستی کمک بخواد.

مادر لولا یک شخصیت مهم در داستان است، چون شارلوته را به رسمیت می‌شناسد و این حق را برای شارلوته قائل است که او بداند چه اتفاقی برای مادرش افتاده است. این همان نقطه‌ای است که باعث می‌شود شخصیت او با همه‌ی شخصیت‌هایی که در داستان هستند متفاوت شود و بیشتر از سایر شخصیت‌های بزرگسال در پیشبرد داستان نقش ایفا کند.

مادر لولا، شارلوته را کودک نمی‌بیند و با او درباره‌ی مشکل مادرش حرف می‌زند. اما به زبان خود شارلوته؛ زبان یک نوجوان، نه زبان یک بزرگسال:

چیزی که برای مادرت اتفاق افتاده، برای هرکسی ممکنه اتفاق بیفته. آدم کاملاً ناگهانی به جایی می‌رسه که دیگه همه‌چیز به نظرش ناامیدکننده می‌آد. ناامیدکننده و پوچ و بی‌معنی و غیرواقعی. و تو این حالت، آدم از همه‌چیز وحشت داره. اما شارلوته باور کن این حالت قابل تغییره! آدم فقط باید ببینه چه مشکلی تو زندگیش هست که همه‌چیز به نظرش اون‌قدر تیره و بیهود می‌آد.

 

شارلوته، به خودت کمک کن!

وقت‌هایی که شارلوته ناراحت است و هیچ‌کس با او حرف نمی‌زند، به چادر دوست سرخپوستش پناه می‌برد:

آن شب، تک و تنها، بدون آنکه کسی به من شب به‌خیر بگوید، رفتم توی رخت‌خواب؛ خیلی زود. شام هم نخوردم. چون دلم نمی‌خواست دوباره بروم پایین.

هنوز هم از پایین صداهایی می‌آمد اما من سرم را چپانده بودم زیر لحاف و مجسم می‌کردم که سرخپوستی مرا به چادرش دعوت کرده و حالا دوتایی امن و امان در چادر گرم دراز کشیده‌ایم و به رسم سرخپوست‌ها چپق صلح و آشتی می‌کشیم.

شارلوته یک دوست خیالی ندارد. سرخپوست، بخشی از ذهن خود اوست. بخشی از شخصیت او. بخشی که قوی است و می‌تواند در روزهای سخت به او کمک کند. برای همین است که وقت‌هایی که شارلوته حالش خوب است سرخپوست با او حرف می‌زند، اما شب‌هایی که از دست خودش عصبانی باشد سرخپوست هم سکوت می‌کند و با او حرف نمی‌زند.

اینطور می‌شود که خود شارلوته به کمک خودش می‌آید. خودش با خودش حرف می‌زند و اوضاع را تحلیل می‌کند. به این ترتیب می‌تواند مصمم روی پاهایش بایستد و برای تغییردادن اوضاع قدمی بردارد.

 

اشکالی ندارد؛ اوضاع بالأخره رو به راه می‌شود

سیر تحول شخصیت شارلوته در کتاب با بچه ها که کسی حرف نمی زند بسیار قابل درک و جالب است. او از نوجوانی که هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آید به نوجوانی تبدیل می‌شود که می‌تواند اوضاع را مدیریت کند.

پذیرش مشکل؛ این همان نقطه‌ی عطفی است که باعث می‌شود شارلوته تغییر کند و به اصطلاح «بزرگ» شود. او یاد می‌گیرد نباید از مشکل فرار کند و آن را نادیده بگیرد. شارلوته می‌آموزد مهم است که مشکل را بپذیرد و آن را انکار نکند. چون وقتی مشکل را می‌پذیرد و آن را انکار نمی‌کند، می‌تواند در مسیر حل آن قدم بردارد.

شارلوته‌ای که «بزرگ» شده است دیگر می‌داند تغییر یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد و اوضاع یک‌شبه روبه‌راه نمی‌شود. او باید صبور باشد و تا جایی که می‌تواند با دیگران همراهی کند تا مشکل برطرف شود.

 

مشخصات شناسنامه‌ای کتاب

  • کتاب با بچه ها که کسی حرف نمی زند
  • نویسنده: کیرستن بویه
  • مترجم: کتایون سلطانی
  • ناشر: کتاب چ (برای خرید کتاب از سایت روباه قرمز، اینجا کلیک کنید.)
  • نوبت چاپ: دوم
  • سال چاپ: ۱۳۹۷
  • تعداد صفحات: ۱۴۸
  • گروه سنی: ۱۳+

 

error: Content is protected !!
اگر نیاز دارید راهنمایی بیشتری دریافت کنید، این فرم را پر کنید. همکاران ما با شما تماس می‌گیرند تا زمان ملاقات با مشاور را هماهنگ کنند.